ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 7:36
خداروشکر این هفته پنج شنبه و جمعه خوبی داشتیم.دیروز بچه ها نبودن و من و میم به یاد قدیما دونفری بودیم تا عصر و خوش گذشت.امروز هم از صبح یه نیمچه خونه تکونی داشتم و بعد بچه ها رو حمام کردم و بعد هم یه چرتی خوابیدیم.شب هم باید بریم مراسم عقد.اگه خدا بخواد هفته آینده بالاخره میخوایم مهمونی رو بگیریم و دارم کم کم خونه رو تمیز میکنم چون با وجود بچه ها یه روزه و دوروزه نمیشه.تصمیم گرفتیم به جای دوتا مهمونی جداگانه، همه رو یه جا دعوت کنیم.یکمی هم استرس دارم.تا حالا مهمون بیشتر از سی نفر نداشتم.+++ امروز تولد نازدونه کوچیک منه.روز عشقه برای من .امروز سه ساله میشه دخترکم.الان که دارم اینا رو مینویسم مثه یه فرشته کنارم خوابیده.خداوندا خودت حافظ و نگهدار جفتشون باش. یادداشت هجدهم...ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 7:36
ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 7:36
*** اون ماجرا تقریبا تموم شد و طبق معمول حرف ایشون به کرسی نشست.من؟ من بی تفاوت شدم به همه چیز.دیگه در مورد هیچ موضوعی هیجان ندارم و تقلا نمیکنم.شیطونی نمیکنم و نمیخندم و خبری از سوال و جواب در مورد کارها و خبر دادن و خبر گرفتن و گپ زدنمون نیست. میدونم این وضعیت رو اصلا دوس نداره و به زودی صداش میاد.یه جورایی دوست دارم اذیت بشه اصن.میدونم که تا چند روز دیگه همه چیز برمیگرده سرجاش و خوب میشم.الان ولی یه جای کوچیکی تو قلبم می سوزه ...*** امروز یه جایی بودم وفهمیدم اکثر خانمای دوروبرمون ته دلشون غم دارن و کسی نیست آرومشون کنه و غمخوارشون باشه.یه خانومی رو میشناسم که بعد سالها زندگی و زحمت کشیدن حالا تو میانسالی گرفتار بیماری روحی و روانی شده.از بس که همسرش محبت و توجه بلد نیست و نیازهای روحی همسرش رو ندیده.تو شهرای بزرگ شاید زن ها قدرت و جسارت بیشتری داشته باشن ولی تو شهرای کوچیک و سنتی... متنفرم از این بی عدالتی ها.چرا مردا باید اینجوری باشن؟ کی این حق رو بهشون داده؟چرا یاد نگرفتن راه بیان با دل دختر یا همسر یا مادرشون؟ چرا محبت کردن و توجه به همسرشون رو بلد نیستن؟ شاید تقصیر همین مادرای خانواده است که تو جامعه مردسالار ما همش تو گوش پسراشون خوندن که تو مردی! تو نباید اینجوری کنی، تو نباید اینجوری باشی و با یک غرور و قدرت کاذب پسراشون رو بزرگ کردن و زن دادن!!!*** دیشب شب خیلی خیلی یادداشت هجدهم...ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 7:36
امروز صبح زودتر بچه ها رو بیدار کردم و رفتیم مرکز بهداشت.اونجا قد و وزنشون کنترل شد و بعد خودم با ماما و کارشناس تغذیه صحبت کردم و بعد هم رفتم پیش دکتر برای چکاپ و برام آزمایش های روتین و نوشت که انجام بدم.ظهر برگشتیم خونه و با کلی بهم ریختگی بدو بدوی منم شروع شد.تا عصر که میم از سرکار اومد.یکساعتی میشه زیر پتو دراز کشیدم.نه خواب میرم و نه میتونم بلند شم.هوا هم که دلگیر! امروز هم مثله چند روز گذشته همش احساس سرما و لرز داشتم.دخترا مهمون دارن و دیگه جایی نیست که در امان مونده باشه از دستشون.از یه طرف دلم میخواد چند ساعتی بخوابم.به دور از سروصدا و تو سکوت.از طرف دیگه هم بعضی وقتا که نیستن از تنهایی و سکوت خونه ترس برم میداره! یه چیز جالب فهمیدم اینکه این چند روز که من ساکت تر شدم میم یه جورایی نزدیک تر شده بهم.همه چی آروم تره.شاید من زیادی رو همه چی حساسم و اصرار میکنم و به قول معروف پیله میکنم و همین کلافه اش میکنه.باشه؛ ولی، خواسته های من چی میشه؟؟؟حرفای دلم رو چیکار کنم؟؟؟ یادداشت هجدهم...ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 7:36
سلام علیکم.صبح شنبه تون به خیر و شادی.تو پست قبل گفتم سکوت من اوضاع رو بهتر کرد و فهمیدم که کمی مشکل از من هم بوده! یعنی اینکه دیشب بدون اینکه من چیزی بگم کلی کار انجام شد از جمله اینکه پرده ها رو کندن آقای میم برای شستن.که خیلی بعید بود ازشون! واین شد که امروز صبح خورشید تابیده به فضای خونه ما و همه جا رو روشن کرده.نوری که تاحالا پرده ها بهش اجازه ورود نمیدادن.تصمیم گرفتم از امروز که دوباره چشام رو به دنیا باز شده و فرصت زندگی دارم و عزیزانم کنارم هستن بهتر زندگی کنم و شکرگذار تر باشم.امروز هوا عالیه.اگه بشه با دخترا میریم تو فضای آزاد و راه بریم و بدوویم و نفس بکشیم.کلی کار دیگه هم دارم که بموقع اش باید انجام بشه.انشاءالله که هفته ای خوب و پرباری پیش روتون باشه. یادداشت هجدهم...ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 7:36
ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 7:36
ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 4:22
ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 4:22
سلام.من با یه عالمه انرژی خوب برگشتم.نمیدونم از کجا شروع کنم.امروز بعد از دوهفته فرصت کردم که با فراغ بال و ارامش بیام تو بلاگستان بچرخم و به وب دوستان سر بزنم و بخونمشون.سه شنبه صبح از آقای مهربون با کلی دلتنگی خداحافظی کردیم و ظهر سوار قطار شدیم.ساعت سه بامداد چهارشنبه وقتی تو ایستگاه قطار پیاده شدیم نم نم بارون میزد.وقتی رسیدیم به شهرمون همه جا خیس بارون بود.بعد گذشت دوماه از پاییز نیمه شب چهارشنبه اول آذر همزمان با ورود ما به شهر اولین بارون پاییزی هم باریدن گرفت.ساعت چهار صبح رسیدیم خونه و از خستگی بیهوش شدیم.هشت پاشدم.چمدون رو ریختم وسط و کلی وسیله و لباس رو مرتب کردم.بچه ها رفتن حمام و کلی لباس نشسته رو شستم و مرتب کردم.برای نهار مامانم اینا اومدن و عصر هم خواهرها و خواهرزاده ها.شب جایی دعوت بودیم و ساعت یک که برگشتیم از خستگی بیهوش شدم.امروز صبح همسر بعد ٩ روز رفت سرکار و ما به زندگی عادی برگشتیم.چون هوا ابری بود و به خیال اینکه هنوز زوده تا یازده خواب بودم.بعد پاشدم و کمی جمع و جور کردم.خونه مرتب و تمیزه.خوشبختانه نهار هم داریم و چون بچه ها نیستن فرصت کردم بیام و بنویسم.هوای ابری رو دوست دارم.دوست ندارم خورشید بیاد و یه روز عادی شروع بشه و دوباره زندگی رنگ روزمرگی و تکرار بگیره.P1: نگرانی و دلشوره هایی تو وجودم دل دل میزنن.گاهی پررنگ تر میشن و گاهی کم رنگ.میخوام بهشون به یادداشت هجدهم...ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 4:22